ماهی تنگ بلور

یه وبلاگ نیمه شخصی که فقط برای دل خودم زدم... ببینم زندگیم چی بود و چی شده و احتمالا چی قراره بشه...!!!


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

جاده فرعی!!!

امروز خیلی حالم گرفته شد...

نه، از اول صبح که نه... همه چی خوبو آروم بود... منم به قول اون خوشال بودم


مثل همیشه خودمو با کتاب بیولوژیم سرگرم کردم... خوندم و خوندم تا خسته شدم...

دلم یه چیز متفاوت میخواست... چیزی که بیولوژیم نمیتونست آرومم کنه

انگار بدنم داشت خودشو واسه چیزی آماده میکرد!!!


درحالی که از بعضی سوتفاهمها (که کمم نیست توی زندگیم) کلنجار میرفتم،یاد پیشنهاد ن.خ افتادم که دیروز بهم یه فیلم پیشنهاد کرد ببینم.

خلاصه بساط فیلمو راه انداختم


فیلم شروع شد...


(هرکی علاقه منده بره ببینه The lovely bones)

آخر فیلم که دختره آخرین آرزوشو توی دنیا براورده کرد و به حق به بهشت(اگه وجود داشته باشه) رفت...!

خیلی فیلم قشنگی بود... دختر بیگناهی که قربانی شد،مثل تقریبا همه ی دخترا که قربانی میشن!!!

حس عجیبی داشتم!

از خودم بدم میومد،

از این که پسرم؟

ازین که اون دختر قربانی شده؟

از اون آدمی که به زیبایی نقش یه بیمار روانیو بازی میکرد؟


(اینجا که با خودم رودرواسی ندارم که!!!) شاید میخواستم خودم جای اون دختر قربانی شم؟

شاید ازینکه خودم اینقدر گناه کردم بدم میومد!!!!

بهرحال منم دل های زیادیو شکوندم(خواسته یا ناخواسته).

چجوری میخوام جواب اون دلا رو بدم؟ آیا من اونقدر عمر میکنم که بتونم همشونو چسب بزنم؟ اصلا چسبی هست که اونارو بچشبونه؟


بیشتر از هر زمانی ازین که زندم و اون دختر توی فیلم مرده ناراحت بودم(هرچند که اون خواسته یا ناخواسته به هرچی که میخواست رسیدو با پاکی ازین دنیا رفت)

فک کنم با تمام سلولای بدنم داشتم فیلمو میدیدممممم!!!

چشمام میدید،مغذم درک میکرد،غده ی فوق کلیه داشت آدرنال ترشح میکرد،گوشام صدای ضربان قلبمو که با قدرت تمام داشت به قفسه ی سینم میکوبیدو میشنید!!!

اما...؟ یه قسمتی به کار افتاده بود که خیلی وقت بود غیرفعال بود...حتی خودمم دیگه یادم رفته بود که اینم یه راهشه!!!

متوجه یه چیز گرمی شدم که رو گونه هام سر خرد و رفت...

اولش با خودم گفتم چی شد؟ چی بود؟

بعد یکی دیگه،وبعدی و بعدی


سوزشیرو که گلومو بسته بود رو با یه پارچ آب هم نمیشد فروخورد،

خیلی دیرشده بود واسه نگهداشتنشون...

داشتن میومدن!


هرچی بود حس خوبی بهم میداد،آره خوب بود!!! وقتی تمام آب بدنم داشت قطره قطره ذره ذره از چشام میومد بیرون...

چقدر با هماهنگ با سوزی شده بودم!!! اون میخندید منم میخندیدم،ناراحت بود منم ناراحت بودم

فقط اشکای من بیشتر از اون بود


همه چی گواه از یک چیز بود. چیزی که نمیخواستم باورش کنم،چیزی که معمولا پسرا دوستش ندارن... همون چیزی که آدمو سبک میکنه،راحت میکنه. تو دلم به کارگردانو فیلمنامه نویس و در آخر از بازیگرا تشکر کردم


_ایولا باباودمتون گرم... بالاخره یکی پیدا شد که بعد از جیمز کامرون و لئوناردو دیکاپریو و کیت وینسلت بتونه یه باره دیگه قفل دلمو باز کنه.!


خیلی وقت بود که حسش نکرده بودم... تقریبا 11 سال میشد که به خاطر فیلمی گریه نکرده بودم

گریه که نبود... فقط اشک ریختن...


تقریبا یادم رفته بود که گاهی وفتا چقدر میتونم رمانتیک باشم...

فیلم تموم شد... خالم اومد...چندتا از دوستان آنلاین شدنو رفتن... حدود 1ساعت گذشت ولی

اشکای من انگار تموم شدنی نیستن

میخوان عقده ی این همه وقتو یه جا سرم در بیارن!!!

شد 2ساعت پس کی تموم میشه؟ کاش هیچکی اینجوری نبینتم...!!! خالم کمکم داره نگرانم میشه...!

من اینجام دارم مینویسم.ولی با صورتی خیس.هر 5ثانیه مثل برف پاک کن ماشین با دستم اینارو کنار میزنم تا شاید دید چشمم بهتر شه!!!

کاش زودتر تموم شه!

بعد از همه ی اینا یه چایی داغ حال آدمو جا میاره!!! مگه نه؟